تبليغاتX
شعر

شعر

شعر ، اشعار

شعر "شبی ز تیرگی دل سیاه گشت چنان" از شیخ بهایی

شبی ز تیرگی دل سیاه گشت چنان

که صبح وصل نماید در آن، شب هجران

شبی، چنانکه اگر سر بر آورد خورشید

سیاه روی نماید چو خال ماهرخان

ز آه تیره‌دلان، آنچنان شده تاریک

که خواب هم نبرد ره به چشم چار ارکان

زمانه همچو دل من، سیاه روز شده

گهی که سر کنم از غم، حکایت دوران

ز جوریار اگر شکوه سرکنم، زیبد

که دوش با فلک مست، بسته‌ام پیمان

منم چه خار گرفتار وادی محنت

منم چه کشتی غم، غرقه در ته عمان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:47  توسط نویسنده  | 

شعر "به شهر عافیت، مأوی ندارم" از شیخ بهایی

به شهر عافیت، مأوی ندارم

بغیر از کوی حرمان، جا ندارم

من از پروانه دارم چشم تحسین

ز عشاق دگر، پروا ندارم

بهشتم می‌دهد رضوان به طاعت

سر و سامان این سودا ندارم

بهائی جوید از من زهد و تقوی

سخن کوتاه، من اینها ندارم


منبع: گنجور

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:45  توسط نویسنده  | 

شعر "من آینهٔ طلعت معشوق وجودم" از شیخ بهایی

من آینهٔ طلعت معشوق وجودم

از عکس رخش مظهر انوار شهودم

ابلیس نشد ساجد و مردود ابد شد

آن دم که ملائک همه کردند سجودم

تا کس نبرد ره به شناسایی ذاتم

گه مؤمن و گه کافر و گه گبر و یهودم


منبع: گنجور


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:45  توسط نویسنده  | 

شعر "پای امیدم، بیابان طلب گم کرده‌ای" از شیخ بهایی

پای امیدم، بیابان طلب گم کرده‌ای

شوق موسایم، سر کوی ادب، گم کرده‌ای

باد گلزار خلیلم، شعله دارم در بغل

نالهٔ ایوب دردم، راه لب گم کرده‌ای

می‌کند زلفت منادی بر در دلها که من

گوهر خورشید در دامان شب گم کرده‌ای

گوهر یکتای بحر دودمان دانشم

لیکن از ننگ سرافرازی، لقب گم کرده‌ای

ای بهائی! تا که گشتم ساکن صحرای عشق

در ره طاعت، سر راه طلب گم کرده‌ای


منبع: گنجور

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:44  توسط نویسنده  | 

شعر "روی تو گل تازه و خط سبزهٔ نوخیز" از شیخ بهایی

روی تو گل تازه و خط سبزهٔ نوخیز

نشکفته گلی همچو تو در گلشن تبریز

شد هوش دلم غارت آن غمزهٔ خونریز

این بود مرا فایده از دیدن تبریز

ای دل! تو در این ورطه مزن لاف صبوری

وای عقل! تو هم بر سر این واقعه مگریز

فرخنده شبی بود که آن خسرو خوبان

افسوس کنان، لب به تبسم، شکر آمیز

از راه وفا، بر سر بالین من آمد

وز روی کرم گفت که: ای دلشده، برخیز

از دیدهٔ خونبار، نثار قدم او

کردم گهر اشک، من مفلس بی‌چیز

چون رفت دل گمشده‌ام گفت: بهائی!

خوش باش که من رفتم و جان گفت که : من نیز


منبع: گنجور

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:44  توسط نویسنده  | 

شعر "تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز" از شیخ بهایی

تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز

در پیرهن از ذوق نگنجیده‌ام امروز

من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم

از طرز نگاه تو چه فهمیده‌ام امروز

تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد

بر خود، چو سر زلف تو پیچیده‌ام امروز

هشیاریم افتاد به فردای قیامت

زان باده که از دست تو نوشیده‌ام امروز

صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا

این ژندهٔ پر بخیه که پوشیده‌ام امروز

افسوس که برهم زده خواهد شد از آن روی

شیخانه بساطی که فرو چیده‌ام امروز

بر باد دهد توبهٔ صد همچو بهائی

آن طرهٔ طرار که من دیده‌ام امروز


منبع: گنجور

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:43  توسط نویسنده  | 

شعر "الهی الهی، به حق پیمبر" از شیخ بهایی

الهی الهی، به حق پیمبر

الهی الهی، به ساقی کوثر

الهی الهی، به صدق خدیجه

الهی الهی، به زهرای اطهر

الهی الهی، به سبطین احمد

الهی، به شبیر الهی! به شبر

الهی به عابد! الهی به باقر

الهی به موسی، الهی به جعفر

الهی الهی، به شاه خراسان

خراسان چه باشد! به آن شاه کشور

شنیدم که می‌گفت زاری، غریبی

طواف رضا، چون شد او را میسر:

من اینجا غریب و تو شاه غریبان

به حال غریب خود، از لطف بنگر

الهی به حق تقی و به علمش

الهی به حق نقی و به عسکر

الهی الهی، به مهدی هادی

که او مؤمنان راست هادی و رهبر

که بر حال زار بهائی نظر کن!

به حق امامان معصوم، یکسر


منبع: گنجور

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:42  توسط نویسنده  | 

شعر "اگر کنم گله من از زمانهٔ غدار" از شیخ بهایی

اگر کنم گله من از زمانهٔ غدار

به خاطرت نرسد از من شکسته غبار

به گوش من، سخنی گفت دوش باد صبا

من از شنیدن آن، گشته‌ام ز خود بیزار

که بنده را به کسان کرده‌ای شها! نسبت

که از تصور ایشان مرا بود صد عار

شها! شکایت، خود نیست گرچه از آداب

ولی به وقت ضرورت، روا بود اظهار

رواست گر من از این غصه خون بگریم، خون

سزاست گر من از این غصه، زار گریم، زار

بپرس قدر مرا، گرچه خوب می‌دانی

که من گلم، گل؛ خارند این جماعت، خار

من آن یگانهٔ دهرم که وصف فضل مرا

نوشته منشی قدرت، به هر در و دیوار

به هر دیار که آیی، حکایتی شنوی

به هر کجا که روی، ذکر من بود در کار

تو قدر من نشناسی، مرا به کم مفروش

بهائیم من و باشد بهای من بسیار


منبع: گنجور

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:41  توسط نویسنده  | 

شعر "آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار" از شیخ بهایی

آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار

از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار

ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز

ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار

در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد

ای دیده! اشک می‌ریز، ای سینه! باش افگار

هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم

راه زیارت است این، نه راه گشت بازار

با زائران محرم، شرط است آنکه باشد

غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار

ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم

این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم

بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی

در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار


منبع: گنجور

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:40  توسط نویسنده  | 

شعر "نگشود مرا ز یاریت کار" از شیخ بهایی

نگشود مرا ز یاریت کار

دست از دلم ای رفیق! بردار

گرد رخ من، ز خاک آن کوست

ناشسته مرا به خاک بسپار

رندیست ره سلامت ای دل!

من کرده‌ام استخاره، صد بار

سجادهٔ زهد من، که آمد

خالی از عیب و عاری از عار

پودش، همگی ز تار چنگ است

تارش، همگی ز پود زنار

خالی شده کوی دوست از دوست

از بام و درش، چه پرسی اخبار؟

کز غیر صدا جواب ناید

هرچند کنی سؤال تکرار

گر می‌پرسی: کجاست دلدار؟

آید ز صدا: کجاست دلدار؟

از بهر فریب خلق، دامی است

هان! تا نشوی بدان گرفتار

افسوس که تقوی بهائی

شد شهره به رندی آخر کار


منبع: گنجور

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:39  توسط نویسنده  |